
خدا٬ انسان وعشق؛
اين است "امانتي" كه بر دوش آدم٬ سنگيني مي كند
واين است آن "پيماني"
كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم٬
و "خلافت" او را در كوير زمين تعهد كرديم.
ما براي همين "هبوط" كرديم٬ و این چنین است
که به سوی او باز می گیردیم
خانه ای ساخته ام، روی وارستگی دریاها
تکیه بر دامن کوه، سر راه وزش باد بهار
خانه ای ساخته ام روی احساس گیاه
پای دیوار بلورین بهشت
خانه ای ساخته ام ، روی شادابی ایمان
وبه رنگ گل سرخ، زیر باران ستاره
وبه پهنای جهان
خانه ای ساخته ام
خاکش از باغ امید ، آبش از شبنم گل، نم نم ابر
لب یک رود پر آب،که بود خانه سیال هزاران ماهی
خانه ای ساخته ام......
که به روی در دیوار بلورش
پیچک عاطفه وعشق ومحبت
گل شادی وشعف می روید

سال نو ، از آغوش مطهر خداوند فرا میرسد
وقلب من نیایش می کند:
خدایا! مرا متبرک کن
تا هر روز که در راه رسیدن به «تو» گام بر میدارم
با تحسین و حیرت
زیبائی را بجویم که همانا سرشت «تو»ست.
خدایا مرا برکت آن بخش
که هر روز وظیفه خویش را به انجام برسانم
و هر روز نیایش کنم:
در آفتاب و باران بادا که خواست «تو» تحقق پذیرد.
آمین
قلب دختر از عشق بود ، پاهايش از استواری و دست هايش از دعا
اما شيطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود
پس کيسه ی شرارتش را گشود و محکم ترين ريسمانش را به در کشيد
نا اميدی را دور زندگی دختر پيچيد، دور قلب و استواری و دعاهايش
نا اميدی پيله ای شد و دختر ، کرمکوچک ناتوانی
خدا فرشته های اميد را فرستاد تا کلاف نا اميدی را باز کنند،
اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد
دختر پيله ی گره در گره اش را چسبيده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هيچ وقت باز نمی شود
شيطان می خنديد ودور کلاف نا اميدی می چرخيد. شيطان بود که می گفت
نه باز نمی شود، هيچ وقت باز نمی شود
خدا پروانه ای را فرستاد تا پيامی را به دختر برساند
پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به ياد آورد که اين پروانه نيز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پيله ای
اما اگر کرمی می تواند از پيله اش به در آيد ، پس انسان نيز می تواند
خدا گفت : نخستين گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های ديگر را
..... کرد دختر نخستين گره را باز
ديری نگذشت که ديگر نه گره ای بود و و نه پيله ای و نه کلافی
بود که دختر از پيله ی نا امیدی به در آمد . شیطان مدت ها بود که گریخته بود
عرفان نظر آهاری

شنيده بود که خدا آن بالاست و عمری ديده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد
پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را
می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زير ورو. خدا حتما يک جايی همين جا هاست
و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ کسی که بر آن تکيه زده باشد . او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی . نه رد پايی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشيد، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم.
آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد.زمين پهناور بود و عميق. پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند.
زمين را کند،ذره ذره و لايه لايه و هر روز فروتر رفت و فروتر.
خاک سرد بود و تاريک و نهايت آن جز يک سياهی بزرگ چيز ديگری نبود.
نه پايين و نه بالا، نه زمين و نه آسمان. خدا را پيدا نکرد.
اما هنوز کوه ها مانده بود. درياها و دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت.
پشت کوه ها و قعر دريا را، وجب به وجب دشت را. زير تک تک همه ی ريگها را.
لای همه ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود .
نا اميد شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو. نسيمی وزيدن گرفت.
شايد نسيم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است،
هنوز وسيع ترين و زيباترين و عجيب ترين سرزمين مانده است.
. نيست سرزمين گمشده ای که نشانی اش روی هيچ نقشه ای
"اينجا مانده است، اينجا که نامش تويی"
و تازه او خودش را ديد، سرزمين گمشده را ديد. نسيم دريچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همين بود. و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد.
خدا آن جا بود.
و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همين جاست. بر عرش تکيه زده بود
خدا همه جا بود؛هم در آسمان هم در زمين. هم زير ريگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه.
عرفان نظر آهاری

در تقویم دل ما خاطره هیچ ماهی به سرخی تو نیست! سلام خدا بر تو و بر ستارگانی که بر گردت حلقه زده اند! و سلام خدا بر خورشید فروزانی که در خود جای داده ای! ای ماه خون! بار دیگر از راه میرسی و با نسیم گرم کربلایی، قصه آلاله های سرخ را به گوش جان می رسانی. دوباره سکوت تاریخ را درهم می شکنی و بغض ناله را از تنگنای حنجره ها آزاد می کنی. بانگ چاووش کاروانت به گوش می رسد و شیدائیان را دوباره به مهمانی شور و حماسه فرا می خواند و جان عشاق را از جام گریه سرمست می کند.
هنوز بعد از قرن ها نام تو در احتزاز است و خروش عاشقانه عارفان از خیال نام توجان می گیرد و فریاد بیداری بی قراران از طلب عشق تو آغاز می شود .
سودای سلام بر تو در قلبم غوغا می کند و خیابان از تکرار نام تو شور مجنونانی اش بالا می گیرد . بی تو بهار نمی آید و لاله داغدار نمی شود
محرم راز دل بلاجویان و حرم مصفای اهل دل است، محرم نقطه پرگار اهل ولایت، محرم کتاب خون و شهادت، شور و شعور و کتاب عشق و شکوه شقایق شیدایی و کتاب غلبه نور بر ظلمت و جهل و نادانی است.
و سلام بر حسین! سید و سالار شهیدان، سید اولیاء و شقایق سرخ روئیده در نینوا و سلام بر حسین! نور دیده بندگان خدا، گلبوته سرخ باغستان سبز توحید، عطیه بزرگ سرمدی و راهنمای راه رشد و شرف و فضیلت و هدف.
سلام بر حسین! که دلیری و آزادگی از قامت بلندش روئید و عشق از نامش حرمت یافت.
حسین با خون خود عدالت، مظلومیت و عبودیت را عاشقانه تعبیر کرد.
حسین همه را به تلاش و مبارزه برای دستیابی به حقیقت زندگی فرا خواند. چرا که پیام کربلا و عاشورا پیام حریت، عدالت، عزت و سرافرازی است و نباید این اهداف بزرگ در مکتب حسین فراموش شود. اگر این اهداف نادیده گرفته شود فلسفه عزاداری و به تبع آن راه حسین(ع) فراموش خواهد شد. حسین بر ما آموخت که چگونه، عقیده را پاس بداریم. او راه جاودانگی معنوی و مردی را از راه درست و اصولی ترسیم کرد. پس بر او سلام باد.

نامی نداشت. نامش تنها انسان بود؛و تنها دارايی اش تنهايی
گفت: تنهايی ام را به بهای عشق می فروشم. کيست که از من قدری تنهايی بخرد؟
هيچ کس پاسخ نداد
گفت:تنهايی ام پر از رمز و راز است، رمز هايی از بهشت. راز هايی از خدا. با من
گفت و گو کنيد تا از حيرت برايتان بگويم
هيچ کس با او گفت و گو نکرد
و او ميان اين همه تن ، تنها فانوس کوچکش برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. می دانست آنجا هميشه کسی هست. کسی که تنهايی می خرد و عشق می بخشد
او به غارش رفت و ما فراموشش کرديم و نمی دانيم که چه مدت آنجا بود
سيصد سال و نه سال بر آن افزون؟ يا نه، کمی بيش و کمی کم. او به غارش رفت و ما نمی دانيم چه کرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نمی دانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟
اما از غار که بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدارکه خواب آلودگی ما بر ملا شد. چشم هايش دور خورشيد بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را می دريد
از غار که بيرون آمد هنوز همان بود با تنی نحيف و رنجور. اما نمی دانم سنگينی اش را از کجا آورده بود، که گمان می کرديم زمين تاب وقارش را نمی آورد و زير پاهای رنجورش درهم خواهد شکست
از غار که بيرون آمد، با شکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتنی.اما ديگر سخن نگفت.انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دريا دريا سکوت نوشيده بود
و اين بار ما بوديم که دنبالش می دويديم برای جرعه ای نور.برای قطره ای حيرت. و او بی آنکه چيزی بگويد، می بخشيد؛بی آنکه چيزی بخواهد
او نامی نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارايی اش تنهايی

خدایا :
به من زیستی عطا کن که در لحظه مر گ ،بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ، حسرت نخورم .
و مردنی عطا کن که بربیهودگیش سوگوارنباشم ، بگذار که آن رامن خود انتخاب کنم اما آن چنان که تو دوست داری .
مگرچشم از زبان صادقانه ترسخن نمی گوید ؟
مگر نه اشک ، زیباترین شعر و بی تابترین عشق و گدازانترین ایمان
و داغ ترین اشتیاق و تبد ارترین احساس و خالص ترین « گفتن » و
لطیف ترین « دوست داشتن » است که همه درکوره یک دل بهم آمیخته
و ذوب شده اند و قطره ای گرم شده است نامش « اشک »
ندایی از عمق وجودم مرا بی امان ندامی دهند که بشنو به هیچ آوازی گوش نده .
ازمیان بی شمار رنگ های فریب این دنیا چشم به هیچ رنگی جز آسمان پاک آبی
ندوز . جهان برایم دیگرهیچ ندارد و من بی نیاز شده ام اما نه از روی بی نیازی که از
روی ندانستن و نخواستن .
هستی تهی تراز آنکه بدست آوردنی مرا زبون سازد و من تهیدست تراز آنکه از دست دادنی
مرا بترساند
« دکتر علی شریعتی »

سلام بر ماه همایون پارسایان . ماه روشن دیداروشب بی کرانه انسان .
الهی به پیشتازاین خجستگی دیدارتورا چون اشک برسرمژگان ایستاده
و دل به مهر مهربان رمضان داده ایم .
الهی ای پروردگارروشنی بشکوه .ای بی مثالی نور. ای یاد مهربان تو
خورشیدهای همیشه امیدواری . ای نام نورانی ات ستارگان ایمنی جان
ازروشنا یی یاد تو و فروغ نا م توست که رمضان آسمان روشن جان
ماست . و اینک موسیقی ستاره می وزد برغفلت شبانه خاک .
رمضان بهارستان جان هاست و سرسبزی ایمان هاست . دل از عطش
دیدار در تاب است و جان از چشمه سار نیایش سیراب .
دست ها پیچک سبز دعاست و چشم ها چشمه شوق .
سلام بر مولود نیمه شعبان
سلام بر محبت زمین و زمان
سلام بر قبله گاه فرشتگان و سجده گاه پاکان و صالحان
سلام بر گوهر مستور کائنات
هر صبح گاه طلوع آدینه که از راه می رسد با امیدی سبز
به لحظه آمدنت غنچه لب ها از تبسم شکفته می شود
ولی افسوس ..........
ای یاس سپید در لحظه سرخ نیایش تو رامی خوانیم و
به امید آدینه ای دیگر به انتظار می مانیم و پنجره دل را
تا انتها باز گذاشته ایم .
منظر ظهورت را مژده دیدار ده تا یعقوب وار چشم بگشاییم
تشنه وصل را مژده ظهور ده تا کام دل بر گیریم و جان به
لقای دوست بخشیم
مهربان پدرم !
تو را دوست دارم .
نگاه مهر آفرينت را به كدام مقياس مي توا ن سنجيد .
پدر عزيزم : من با تماشاي نگاهت به آرامش دريا مي رسم .
مي توا ن تو را در ساحل فداكاري ها يافت .
نجواهاي صميمانه ات در ثا نيه هاي زندگي
مرا به جاده هاي هميشه سبز اخلاص راهنمايي مي كند
مي خواهم اي مهربان ، يك آسمان ستاره
برا يت بچينم و در دست هاي مهربانت بگذارم .
و گل هاي سوسن و نسترن با غچه قلبم را فرش راهت كنم .
و هزار بار بگويم : اي بي كران محبت و مهرباني دوستت دارم .


مادر ، اي لطيف ترين گل بوستان هستي
گاه روييدنم،
باران مهربان، كه به آرامي سيرابم كردي
گاه بيماري ام،
طبيبي كه دردم را مي شناسد و درمانم مي كند
گاه اندرزم،
حكيمي آگاه كه به نرمي زنهارم دهد .
گاه تعليمم،
معلمي خستگي ناپذير و سخت كوش كه
حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي كند
گاه ترديدم،
راهنمايي راه آشنا كه راه از بيراهه نشانم دهد .
اي الهه پاكي ها
و
ستاره هميشه جاويد آسمان قلبم
ازتو، من
بودن را
زندگي را
و
عشق را مي آموزم .
مي خواهم روزي هزار با ر در آسمان چشمانت غرق
شوم و دستان مهربانت را غرق در بوسه عشق نمايم .
هستي من با وجود تو معنا مي پذيرد
و
قلبم با شنيدن ابريشم صداي تو به تپش در مي آيد .
در هر سپيده صبح گاهي در طلوع بر روي گلبرگ هاي
گل سرخ با شبنم مي نويسم دوستت دارم و با تمام عشق
به تو اي فرشته مهربانم تقديم مي كنم .
مادر عزيزم : رود روان زندگي ام سرچشمه تمام
محبت هايي.
تورا سپاس مي گويم و مي ستايمت .

پروردگارا به من حكمت ارزاني دار
نيرويم بخش تا بتوانم بار شاديها و غمها را
تحمل كنم.
نيرويي به من ده تا قدرت و توان خود را از روي كمال عشق و نهايت محبت تسليم
خواسته ها و رضاي تو كنم.
خدايا عقلم را به گونه اي بر دلم غالب كن كه آسمان را بر زمين!
خدايا مرا به غير خودت محتاج منما كه طاقتم را چنين
چيزي برون است!
خدايا به داده هايت و به گرفته هايت شكر
زيرا
در داده هايت نعمت
درنداده هايت حكمت
ودرگرفته هايت مصلحت و امتحان است

به زودی ورقی از فصلهای طبیعت برخواهد گشت .فصلی که هر صفحه اش
منشایی از نور وجود دنیای بی کران و هستی است . فصلی که با آمدنش روحی
تازه در دلها می دهد .
یکسال دیگر گذشت با تمام غصه ها و غم هایش و تما م لبخندها و شادیهایش
ای کاش به جای این همه تکاپو برای خانه تکانی خانه ها ، نخست سری به
دلهای پرغم و غبار آلودمان می زدیم .
این همه گرفتگی را با دعای خیری صفا می دادیم و عطر هزار هزار شاخه
گل را بر جانمان می افشاندیم .
بعد از آن کنار هفت سین هایمان می نشستیم و یامقلب القلوب می گفتیم و یا
مقلب الابصار می شدیم و یا محول الاحوال زندگی می کردیم.

با تبسم غنچه ها
درخنده گل ها
با چرخش پروانه ها
با مستی نرگس ها
با رقص برگ های بید در وزش نسیم
باپرواز کبوترهای سپید بال
با موسیقی باران
نوروز فرا می رسد
ای محرم همرهت شور و نوا آورده ای
از حسین خون خدا ا ز کربلا آورده ای
ای بسا غوغا که از آن در جهان باشد بپا
ازحسین نور دوعین مرتضی آورده ای
قصه جانسوز دارد خطبه های غم فزا
درس راه زندگی را تا بقا آورده ای
مانداریم غیر آثار گران بار حسین
همره نامش نوای غم قزا آورده ای
داغ اکبر را که داند غیر لیلا مادرش
اصغرش شد سر جدا از کین جفا آورده ای
نام او باب الحوائج باشد از جد ش نبی
رفت آرد آب دست از تن جدا آورده ای
در حس غریبانه غربت آشنا ، در حرمت سفیدی کاغذ .
در اندیشه پاک یک گل از تلالو آب
در عبور لحظه های سبز
درطلوع صبح گاهی همراه با وزش نسیم ، از بوی خوش گلهای یاس شبنم زده
میتوان سرمست شد .
و انعکاس طلایی خورشید بر روی گندم زارها چشمها را نوازش می دهد .
در غروب نارنجی رنگ در ساحل زیبایی هامی توان به نغمه امواج دریا دل سپرد. .
و
هر شامگاهان با مهربانی ماه و قصر ستاره باران آ سمان، مهتاب مینوازد .
و گاه آسمان سخاوتش را با شبنم باران تمام می کند .
در آن هنگام چشمان امید را به آسمان هستی میتوان گشود و یافت که زندگی
پرواز پرستوی مهاجر است درآسمان با سخاوت اما در سایه ا ش بر روی امواج
همیشه پاک دریا .

زندگی چون کتابی است با آغاز تولد وپایان مرگ .
چه زیباست تا صفحات آبی کتاب زندگی را با شبنم عشق عطر افشانی کنیم
و الفبای عشق به خدا را همیشه همراه داشته باشیم .
.وبا رنگین کمان تجربه صفحات آفتابی را به صفحات بارانی پیوند زنیم و
به یاد داشته باشیم تا با قلبی آسمانی جوانه های سبز امید را در صفحات آبی
زندگی بکاریم .
وتن بوش سفید کتابمان را با حریر سبز صداقت آذین بندیم و با نیلوفرهای
لاجوردین مهربانی همراه سازیم .
لحظه سبز دعا
سفیر عشقت در آسمان قلبم لانه کرده است و ستاره های آسمان قلبم
دستان نیایش به درگهت بر می آورند .
ای حکیم علمت را به آسمان قلبم ارزانی ده تا ستاره های قلبم کم نور
نشوند .
ای معبود من ، حکمتی ساز تا آینه قلبم هیچ گاه زنگار کفر و پلیدی و
کینه نگیرد تا هیچ گاه جلای صفایش از میان نرود .
ای یکتای بی همتا سببی ساز تا جوانه های سبز امیدم همواره با قطرات
شبنم آبیاری شوند و چشمه مهربانی قلبم به خشکی نگرداید .
وگل های مهتابی محبتم پژمرده نشود و ماه تابان صداقتم هیچ گاه بی فروغ
نگردد .
ای معشوق ازلی همواره در جاده سبز زندگی همراهم باش و تنهایم نگذار.
شعر چیست ؟
زبان روح است با زیبایی گل و شکوفه
با گرمی آفتاب و عشق
با پاکی فرشته و آسمان
با قدرت دریا و عقل
با سختی و اراده کوه
با نازکی دل که خضر صفت آب بقا خورده است و خلل نمی پذیرد.