
خدایا :
به من زیستی عطا کن که در لحظه مر گ ،بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ، حسرت نخورم .
و مردنی عطا کن که بربیهودگیش سوگوارنباشم ، بگذار که آن رامن خود انتخاب کنم اما آن چنان که تو دوست داری .
مگرچشم از زبان صادقانه ترسخن نمی گوید ؟
مگر نه اشک ، زیباترین شعر و بی تابترین عشق و گدازانترین ایمان
و داغ ترین اشتیاق و تبد ارترین احساس و خالص ترین « گفتن » و
لطیف ترین « دوست داشتن » است که همه درکوره یک دل بهم آمیخته
و ذوب شده اند و قطره ای گرم شده است نامش « اشک »
ندایی از عمق وجودم مرا بی امان ندامی دهند که بشنو به هیچ آوازی گوش نده .
ازمیان بی شمار رنگ های فریب این دنیا چشم به هیچ رنگی جز آسمان پاک آبی
ندوز . جهان برایم دیگرهیچ ندارد و من بی نیاز شده ام اما نه از روی بی نیازی که از
روی ندانستن و نخواستن .
هستی تهی تراز آنکه بدست آوردنی مرا زبون سازد و من تهیدست تراز آنکه از دست دادنی
مرا بترساند
« دکتر علی شریعتی »