تبليغاتX
قصر باران زده واژه های سبز
باید ترنم بودن را دریافت تا شکوه سرودن و لذت بودن را دریافت تا دانست که زندگی زیباست

 

شنيده بود که خدا آن بالاست و عمری ديده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد

پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را

می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زير ورو. خدا حتما يک جايی همين جا هاست

و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ کسی که  بر آن تکيه زده باشد . او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی . نه رد پايی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشيد، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم.

آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد.زمين پهناور بود و عميق. پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند.

زمين را کند،ذره ذره و لايه لايه و هر روز فروتر رفت و فروتر.

خاک سرد بود و تاريک و نهايت آن جز يک سياهی بزرگ چيز ديگری نبود.

نه پايين و نه بالا، نه زمين و نه آسمان. خدا را پيدا نکرد.

اما هنوز کوه ها مانده بود. درياها و دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت.

پشت کوه ها و قعر دريا را، وجب به وجب دشت را. زير تک تک همه ی ريگها را.

لای همه  ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود .

نا اميد شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو. نسيمی وزيدن گرفت.

شايد نسيم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است،

هنوز وسيع ترين و زيباترين و عجيب ترين سرزمين مانده است.

. نيست سرزمين گمشده ای که نشانی اش روی هيچ نقشه ای

"اينجا مانده است، اينجا که نامش تويی"

و تازه او خودش را ديد، سرزمين گمشده را ديد. نسيم دريچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همين بود. و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد.

خدا آن جا بود.

و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همين جاست.  بر عرش تکيه زده بود

خدا همه جا بود؛هم در آسمان هم در زمين. هم زير ريگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه.

 

                                                                                  عرفان نظر آهاری

 

+ نوشته شده در  نهم بهمن 1386ساعت 10:9  توسط   |