در حس غریبانه غربت آشنا ، در حرمت سفیدی کاغذ .
در اندیشه پاک یک گل از تلالو آب
در عبور لحظه های سبز
درطلوع صبح گاهی همراه با وزش نسیم ، از بوی خوش گلهای یاس شبنم زده
میتوان سرمست شد .
و انعکاس طلایی خورشید بر روی گندم زارها چشمها را نوازش می دهد .
در غروب نارنجی رنگ در ساحل زیبایی هامی توان به نغمه امواج دریا دل سپرد. .
و
هر شامگاهان با مهربانی ماه و قصر ستاره باران آ سمان، مهتاب مینوازد .
و گاه آسمان سخاوتش را با شبنم باران تمام می کند .
در آن هنگام چشمان امید را به آسمان هستی میتوان گشود و یافت که زندگی
پرواز پرستوی مهاجر است درآسمان با سخاوت اما در سایه ا ش بر روی امواج
همیشه پاک دریا .
